36 پاسخ به “بهشت بی امکانات -خلیل جوادی- کانال تلگرام @khalil_javadi”

  1. حالا هر چی و هر کی هستی
    با خداوند ج شوخی و مذاق نکن
    این از بی ارزشی توست
    خداوند دیر میگیرد و سخت
    والله مرتد ترین انسانهای تاریخ چنین گستاخی نکردند
    ان شاءالله که در همین نزدیکی ها و در همین دنیا سزای این گستاخی را ببینی
    چون عذاب قیامت خیلی سختر و بد تر خواهد بود
    تو مرتد نیستی بلکه مریضی اهانت به پروردگار داری

  2. تاریخ سرودن: 17/11/139

    سرودة: نظام الدین شمس شاعر افعان
    بجواب شعر (خلیل جوادی) شاعر ایرانی که در یکی از اشعارش تحت عنوان بهشت بي امكانات ، اهل قندهار را انتحاری خوانده است ، دوستان میتوانند شعرش را در یوتیوپ با نام خلیل جوادی جستجونمایند.
    —-
    سلام ای همزبان ای شاعر پاک
    سلام ای راستین آهنگ و بیباک
    سلام ای رهرو دین اوستا
    سلام ای وارث فرهنگ مزدا
    سلام ای جانشین تخت جمشید
    سلام ای درخور تعریف و تمجید
    سلام ای دوست ای همسایه ای من
    سلام ای بامن همچون سایه ای من
    سلام ای آستان علم و فرهنگ
    سلام ای سرور و سردار و سرهنگ
    سلامی را زمن یک دم سمیع شو
    دمی هم نیز از من مستمیع شو
    *
    نسب از رستم و تهمینه داری
    ز کیکاوس و جم پیشینه داری
    زبان پاک فردوسی کلامت
    بود اصل اهورایی پیامت
    ز نیشابور مرغ منطق الطیر
    کند پرواز بر بام ابوالخیر
    هرانکو از رباعی نام خواند
    سراسر قصه ای خیام خواند
    چوسعدی آدمیت را بنا کرد
    گلستان اش سخن را کیمیا کرد
    کسی گر از تغزل نام گیرد
    حلاوت را ز حافظ وام گیرد
    کند صائب چه نیکو در فشانی
    بود مستور در شعرش معانی
    نمیدانم چرا زان آتش تیز
    بجا مانده است خاکستر به تبریز
    *
    چرا؟ چون ای برادر ای سخنور
    تو ای خاکستر سوزنده اخگر
    تو ای جا مانده از این آستان دور
    تو ای فرزند نا صالح و مغرور
    ازین شعرت فرو میریزد آتش
    و میسوزد در او جسم سیاوش
    کجا شد اصل و پندار اهورا؟
    چه شد کردار نیکوی اوستا؟
    چه شد سعدی و گفتار نکویش؟
    و آن اندرزها و گفتگویش
    اگر عضوی بدرد آمد به یکدم
    کجا شد بیقراری های آدم؟
    که تو در شعر خود اینگونه بیباک
    نمودی سینه ای اندیشه را چاک
    چه بیباکانه گفتی قندهاری
    بود قاتل و باشد انتحاری
    اگر سوزد کسی روح و روانم
    نیارم نام (ریگی) بر زبانم
    *
    بیا ای دوست تا من گویمت راز
    بیا بشنو زسوز سینه آواز
    بیا بشنو حکایت های پر درد
    نوای گریه را در خانة سرد
    ببین همسایه ها با ما چه ها کرد
    چه سان رسم وفا دارای به جا کرد
    چسان تر خنده زد بر گریه هایم
    چسان نشنید فریاد و صدایم
    زمشرق با طلوع هر روز اینجا
    بود میدان رستاخیز بر پا
    و مغرب، این غروب روشنایی
    کند با دشمنانم آشنایی
    به دست باغبان داس و تبر داد
    به جمعی خنجر و تیغ و سپر دارد
    یکی را زآشیان او جدا کرد
    به زهر اعتیادش مبتلا کرد
    به بذرم تخم مکر و حیله پاشید
    ز باغ زنده گانی خنده را چید
    *
    بیا آیینه ای دل را صفا کن
    بیا رسم وفا داری بجا کن
    من و تو هر دو از یک شاخساریم
    ز یک نسل و ز یک کیش و تباریم
    بیا تا هم صدا باشیم ای دوست
    دمی هم بی ریا باشیم ای دوست
    اگر در شهر من امروز غوغاست
    اگر فریاد و داد زجه بر پاست
    اگر خاموش گردیده چراغم
    اگر خشکید انگوری به باغم
    اگر خون می چکد از دیدگانم
    اگر تاریک گردیده جهانم
    بیاور مشعلی از جنس مهتاب
    بده لب تشنه ای را کوزه آب
    بیا بر زخم هم مرهم گذاریم
    و نام از دشمنی دیگر نیاریم

  3. چرا‌بعضیا تو‌کامنتاشون‌جبهه‌گیری‌کردن‌بابا این فقط‌شعر بود‌که کمی فکر‌کنیم‌وگرنه‌به‌خدایی‌خدا که‌کسی‌شک‌نداره

  4. درود فراوان به شما جناب چوادی.
    عالی بود.خیلی سوال هاست که بی جواب بوده و هست و خواهد بود در این دنیای فانی که خدا داند و بس.
    ولی شعرتان بسیار جالب و زیبا بود.با سپاس فراوان از شما.
    و آنهای که دوست ندارن برن بمیرن و خفه شن.

نظرات بسته شده اند.